header image
صفحه اصلی arrow لیست کلی
لیستی از تمام مطالب سایت
ونوس جامی پور (انیس)
نوشته شده توسط ونوس جامی پور (انیس)   
۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۷


نخلهای مرداب

مرا به دریا بخوان
از حجم قفس
مانند بوی خاک بیزارم
مرا به دریا بخوان
که هجومی
هجوم سختی
قلبم را درد می آورد
تیر میزند
تیر می کشد
مرا رها کن
و دستهایم را بگیر
دستهایی شکننده
شکننده تر از ساقه نازک نخلهای مرداب
عجیب است که من زاده دریا بوده ام
شانه هایم را نگه دار
که تکیه گاهی نیست
فرو میریزم
ویرانه ام را جمع کن
و
پای آن آب بریز
شاید در خاطره اسطوره ای چشمهای تو
سبز شوم
سبز



محمد رضا ترابی
نوشته شده توسط محمد رضا ترابی   
۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۷

من ساعتم را گم کرده بودم و تو
هراسان باز نایادآورد خواب و خاطره ای شاید
اتفاق خاصی رخ نداده بود
فقط از آن دقیقه ای که گفته بودیم،پدرانمان بوی گند می دهند
دچار این گردنه مه آلود و یخ زده
مبهوت قطار ِبی فرمانِ به ناکجا لک لک کنان
ناگهان تمام رویاها وخوابهای سبزینه را
در بازی بی پایان ِبارکدها به خوابِ فراموشی باخته بودیم
کاشکی لا اقل یکی رویا
جلوی این همه صفر بی آسمان بی هوده
قد قامتی می نمود و قمر در عقربش می شکست
فردا هم که باز روز دیگری بوزد
خواهم گفت
اتفاق خاصی رخ نداده است
فقط سالهاست که ما همگی
بی رویا و بی بوریا
گم شده ایم
ونوس جامی پور (انیس)
نوشته شده توسط ونوس جامی پور (انیس)   
۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۷


موسیقی غریبانه
ترانه های بیصدا ...
پاسی از انتظار شب
سلام
 -
سلام
...
سلام
مهمانی شام
بیگانه های عزیز
سفره رنگین ریا
جمعتان ناپیوسته باد
لقمه ای نام و مشتی پول خرد - اسکناس
بهانه های عاشقی
روزهای طلائی غفلت
روزهای مه آلود آینده
ساده بود مثل آب
سیاه بود مثل شب
دوستان نارفیق
پیاله پیاله دروغ
گلوی گرفته - خفقان!
حادثه - وحشت
هیچ کس باقی نمانده!
تنهایی - تنهایی
هوای نفسگیر اضطراب
آونگ ممتد تردید
رقص بی امان کابوسها
خنده های زهر آلود
باورش نمی کنند...
دوستان رنگ و نیرنگ
هرگز - هرگز
شبهای مهمانی
خنده های هرزه
هزار رنگ چون پرهای طاووس
شبهای مهمانی-
چیزی نمانده از دوستیشان
ظلمت- عصیان ... دیوار
.
.
مهمانی آخر
سلام
سلام
هراسان - راه فرار
زمستان ۱۳۷۷
دستهای بسته
میله های فولادی
کمک - کمک
راه فرار
دیروز اسیر تلخیها
امروز پرشکسته - تنها
مهمانی شام
امشب گرسنه خواهی ماند!!
بخواب خواهرم


آخرين بروز رساني ( ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۷ )
آذرباد
نوشته شده توسط آذرباد   
۲۵ اسفند ۱۳۸۶

ساده دل، آدمی
سر سیبی را برید
آدمیزاد بو برد
و هنوز بی گناه
سر می برد.


نسیم وصال
نوشته شده توسط نسیم وصال   
۲۵ اسفند ۱۳۸۶


تنهايي با وجود همه  سهم بزرگي است از درد زندگي...

اما شعرها همواره تسلا بخشند...

پايدار باشيد..همچنان با شما هستم.

 


آخرين بروز رساني ( ۲۵ اسفند ۱۳۸۶ )
<< شروع < صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد > پايان >>

نتايج 1 - 10 از 81
جستجوی سریع
به حلقه ی ما بپیوند!
با عضویت در سایت با ما هم کاری کنید.
نام كاربري

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
تصویر تصادفی
books_in_manam_zartosht.jpg
منوی اعضای سایت
شعر شما
نظر دوستان